در باب گوهرهای مختلف دینداری و تجدد
دکتر سروش دباغ، عضو انجمن حکمت و فلسفهی ایران و پزوهشگر فلسفهی اخلاق و فلسفهی زبان، به دعوت مشترک سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی مشهد دفتر دانشکدهی پزشکی و مرکز فعالیتهای قرآنی دانشجویان ایران در نقد نظریهی مصطفی ملکیان در باب نسبت تجدد و دین، پنج شنبه 17 خردادماه در سالن شورای مجتمع شریعتی این شهر سخن گفت، در شهری که مصطفی ملکیان و عبدالکریم سروش هر دو شاگردان و پیگیران بسیاری دارند و هر دو روشنفکر دست کم سالی یک بار به این شهر سفر کرده و در جمع دوستان و شاگردان خود، حاضر میشوند و با آنها به بحث و گفتگو میپردازند. او در سالنی به سخنرانی پرداخت که تابستان سال پیش ملکیان در آن به سوالات حضار پاسخ داده بود و تابستان چهار سال قبل، سروش چنین کرده بود.
این جلسه، اولین نشست از سلسله جلساتی بود که قرار است در نقد آرای مصطفی ملکیان از سوی مرکز فعالیتهای قرآنی جهاد دانشگاهی مشهد برگزار شود. در این سلسله نشستها محققان از دیدگاههای مختلف به طرح و بررسی آرای دینشناختی ملکیان میپردازند.
داستان شکلگیری این جلسه از این قرار بود که برگزار کنندگان همایش دین و مدرنیته در سال گذشته در حاشیهی این همایش مصاحبهای با مصطفی ملکیان انجام دادند که در روزنامهی شرق (پیش از توقیف دوم) چاپ شد. در این گفتگو ملکیان قائل به تباین تجدد و تدین گشته بود. این گفتگو بازتابهایی داشت، چنانکه دکتر احمد رضا همتی مقدم در نقد آن مقالهای در روزنامهی شرق منتشر کرد و دکتر سروش دباغ در فصلنامهی مدرسه (خلف ماهنامهی کیان) نیز نقدی بر این مصاحبه نوشت. نقد دکتر دباغ با نقدی از سوی دکتر ابوالقاسم فنایی، محقق مقیم انگلیس فلسفهی اخلاق و از شاگردان سروش و ملکیان، مواجه شد که در مجلهی آیین انتشار یافت. این نقد و نظرها پایان نیافته است چنانکه، از قرار مسموع قرار، است در این شمارهی آیین نیز نقدی بر نقد دکتر فنایی منتشر شود که آنرا کوشا اقبال نوشته است.
دباغ در انتهای سخنرانی خود نکتهای گفت که در طول سخنرانی، آنرا رعایت کرد. او با ابراز ارادت به ملکیان و این که آثار او را دنبال میکند گفت ممکن است رای من در نقد ایشان صدق معرفتی نداشته باشد اما کوشیدهام صدق اخلاقی داشته باشم یعنی تنها به موجه بودن یا ناموجه بودن رای او بپردازم و نه هیچ امر دیگر. او در طول سخنرانی نیز از ملکیان با احترام تمام یاد کرد و کوشید تا نقدش تنها نقد کلام باشد نه متکلم. او از این طریق کوشید نیتخوانی غیر معرفتی برخی مطبوعات را ناظر به اینگونه نقدها رد کند و بر انگیزهی دیگری جز دغدغهی معرفتی در نقد ملکیان رقم بطلان بکشد، چنانکه دکتر سروش نیز تابستان سال قبل در پاسخ به سوالی در محافل خصوصی مشهد بر رابطهی خوب و صمیمانهی خود با ملکیان تاکید کرده بود و هرگونه اختلافی جز اختلاف فکری میان خود و ملکیان را رد کرده بود.
دباغ در ابتدای سخنرانی خود گفت که نقد او بر ملکیان تنها بر اساس مصاحبهی ایشان با روزنامهی شرق نیست بلکه ناظر به برخی آثار دیگر متاخر ایشان نیز هست. وی گفت در باب معنویت در منظومهی فکری ملکیان به تفصیل سخنی در این جلسه نمیگوید و تاکید کرد که سویههای ایجابی پروزهی ملکیان هنوز بروز و ظهور کافی نیافته است. تنها به ذکر دو نکته در این باب بسنده کرد اول آنکه پوپر جزو نخستین کسانی است که در دوران معاصر در مقابل فایده باوران مانند جرمی بنتام و استوارت میل، به جای تاکید بر بیشینه کردن لذت معتقد است که باید به کاستن درد و رنج پرداخت. او افزود ندیدهام ملکیان جایی به پوپر در بحث کاستن درد و رنج ارجاع دهد. نکتهی دوم آنکه معنویت در آرای ملکیان بیشتر صبغهی روانشناختی دارد تا فلسفی و مبتنی بر آرای نهضت سوم روانشناسی است.
او سپس به سراغ بحث خود در نقد رای ملکیان رفت و گفت این نکته استشمام میشود که رای آقای ملکیان در سالهای اخیر اندک اندک به سمت تباین دین و تجدد میل میکند. اشارهی دباغ در واقع به این نکته بود که آرای ملکیان را باید به دو دورهی ملکیانِ متمایل به روشنفکری دینی (ملکیان متقدم) و ملکیان متمایل به خروج از روشنفکری دینی (ملکیان متاخر) تقسیم کرد. نقد او به واقع ناظر به رای خاص ملکیان متاخر بود. او گفت که بر اساس رای ملکیان، تجدد مولفههایی دارد که هیچ کدام را نمیتوان در تدین یافت و به عکس.
دباغ در ادامه رای ملکیان را چنین تقریر کرد:
قوام و جوهر دیانت عبارت است از تعبد و تعبد نیز یعنی «الف، ب است» چون «ج» میگوید که «الف، ب است.»
قوام و جوهر تجدد عبارت است از استدلالورزی و استدلالورزی عبارت است از اینکه «الف، ب است» چون «الف، ج است» و «ج، ب است» پس «الف، ب است» و این رشته تا جایی که پرسنده سوال را ادامه دهد، ادامه خواهد یافت.
او گفت گر چه ملکیان خود میگوید که جوهر را در معنای ذاتگرایی ارسطویی به کار نمیبرد اما به نظر میرسد که در عمل، تعابیر جوهر و قوام در تعریف ایشان همان کارکرد ارسطویی را ایفا میکنند.
دباغ گفت این رای با پروژهی روشنفکری دینی، که میکوشید و میکوشد میان سنت و تجدد پل بزند، تفاوت آشکار دارد.
این پژوهشگر فلسفه در ادامه گفت هر دو مقدمهی رای ملکیان قابل تامل و سنجش است. وی دربارهی روش نقد خود توضیح داد که به دو نحو میتوان در باب تلقی ملکیان از دین و تجدد سخن گفت. روش پسینی (aposteriori) و روش پیشینی(apriori). روش پسینی، روشی تجربی و تاریخی و ناظر به تحقق است. بر اساس این روش میتوان پرسید که آیا آنچه تحقق دین در طول تاریخ خوانده میشود، همیشه بر اساس تعبد بوده است؟ روش پیشینی، روشی ناظر به سنخ آرمانی (ideal type) و انتزاعی است. یکی از روشهای سنجش تلقی از یک مفهوم پیشینی، روش آزمایش جهانهای ممکن (possible worlds) است که مبدع آن کریپکی است. در بحث پیشینی با مفاهیمی چون ضرورت و امکان سر و کار داریم. اگر کسی از جوهر و جزء مقوم مفهومی سخن بگوید، از عنصر ضروری آن مفهوم سخن گفته است و برای محک زدن سخن او میتوان از آزمون جهانهای ممکن، استفاده کرد. دباغ، جهانهای ممکن را چنین توضیح داد: جهانهایی که قدری و در برخی مولفهها با جهان ما تفاوت دارند. با در میان کشیدن وضعیتهای فرضی (hypothetical situations) میتوان به این جهانهای ممکن نزدیک شد.
دباغ گفت جهان ممکن لازم نیست محقق (actual) باشد بلکه لازم است قابل تصور (conceivable) باشد.
وی توضیح داد اگر تلقی ملکیان از دینداری، تلقی پیشینی باشد آنگاه مراد او این خواهد بود که هیچ دیندار غیر متعبدی یافت نمیشود یا به تعبیری دیگر، ضرورتا دینداری متعبدانه است. اگر این رای درست باشد نتیجهی آن این خواهد بود که جهان ممکنی نمیتوان تصور کرد که در آن دیندار غیر متعبد یافت شود یا ضرورتا دینداری متوقف بر تعبد نباشد، اما کاملا قابل تصور است که کسی تمام گزارههای دینی را بدون تعبد پذیرفته باشد و بتوان او را دیندار گفت. تصور پذیری این جهان ممکن، رابطهی ضروری میان دینداری و تعبد را میشکند.
اما اگر ادعای ملکیان پسینی باشد، مراد او این است که متدینان در طول تاریخ به نحو متعبدانه دینشان را پذیرفته اند. این ادعا بر فرض موجه بودن، ادعایی فلسفی نیست و اگر ادعای کلیت در آن شده باشد، یک نمونهی تجربیِ ناقض، میتواند کلیت آنرا مخدوش سازد. وی هیک، بوعلی و چارلز تیلور را نمونهی متدینان غیر متعبد در تاریخ دانست.
دباغ آنگاه به طرح برخی تلقیهای دیگر از جوهر دینداری پرداخت. او گفت بنا بر نظر جان هیک، جوهر دینداری تبدیل خودمحوی به خدامحوری است و بنا بر نظر عرفا جوهر دینداری حیرت است. او از تکثر تلقیها از جوهر دینداری (البته جوهر در معنای غیر ارسطویی آن) چنین استفاده کرد که اگر به طول تاریخ تدین نظر کنیم، راز اینکه هر کدام از افراد مقومهای مختلفی برای دینداری ذکر کردهاند شاید این باشد که اصلا نمیتوان دینداری را به امر واحدی فرو کاست و به همین دلیل شاید نتوان منسلخ از تاریخ دینداری و بی اعتنا به آن، دربارهی جوهر دینداری سخن گفت.
دباغ گفت اگر گفته شود مراد از تباین دینداری با تجدد این است که برخی گزارههای دینی با برخی گزارههای متجددانه ناسازگار اند، این را همه میپذیرند زیرا وقتی امری بدیل امری دیگر باشد یعنی در برخی گزارهها با آن امر دیگر ناسازوار است.
دباغ در بخش دوم سخن خود به نقد تلقی ملکیان از تجدد پرداخت و روش خود (پیشینی-پسینی) را در اینجا نیز به کار انداخت.
او گفت دانشمندان تاریخ تجدد مانند گیدنز و هابرماس، مقومهای زیادی برای تجدد بر شمردهاند. برخی تفرد، عقل ابزاری، حتی استیلا و استعمار را مقوم تجدد دانسته اند. او پرسید به چه دلیل استدلالورزی مقوم مدرنیته شمرده شده است؟ آیا ترجیح بلا مرجح است؟ او تصریح کرد چه در باب دین و چه در باب تجدد، مفهوم شباهتهای خانوادگی (family resemblances) ویتگنشتاین بیشتر به کار میآید. بر این اساس ما با گوهرها و مقومهای دینداری و تجدد مواجه ایم و نه با یک گوهر و مقوم.
او در نقد این رای که مقوم تجدد استدلالورزی است گفت اصلا معلوم نیست بتوان عقلانیت را به استدلالورزی تحویل کرد. برخی از فیلسوفان مدرن، استدلالورزی را معرفت بخش نمیدانند. لب سخن ویتگنشتاین این است که تکون معرفت ما نسبت به جهان خارج صرفا بر اساس استدلال نیست بلکه مبتنی بر نوعی مواجههی غیر استدلالی با جهان، یا به تعبیر دیگر مبتنی بر «مواجههی صورتبندیِ نظری نشده» است. بر این اساس میتوان مدرن بود اما قائل به استدلالورزی، به معنایی که در صورتبندی رای ملکیان گذشت، نبود.
رای خود دباغ در باب گوهرهای دینداری این بود که دینداری دو سطح و جوهره دارد یکی دینداری عامهی متدینان است که قوام آن به تعبد است و دیگری دینداری نخبگان که قوام آن به تعبد نیست.
دباغ در پایان، سخنان خود را چنین جمعبندی کرد: ادعای ملکیان در باب تباین دین و تجدد ممکن است علی الاصول درست باشد اما به نظر من ادلهی او در توجیه این ادعا موجه نیست.

نظرها
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام! ناقلا اینو که تو هم میهن چاپ کرده بودی!
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی، تهران | June 24, 2007 3:59 PM
سلام
راستی شما را با رادیو زمانه چه کار؟
Posted by: سید مهدی طاهری | June 25, 2007 2:34 PM
سلام
راستی شما را با رادیو زمانه چه کار؟
Posted by: سید مهدی طاهری | June 25, 2007 2:38 PM
سلام
جزو خوانندگان بلاگتان هستم.
پست قبلی تان را که خوانده بودم، تیترش چند روزی مشغولم کرده بود!
دموکراسی اندیشی پسر "ناخلف" نصر!!
این جمله به نظر شما بار ارزشی منفی ندارد؟!!
اتفاقا چیزی که مشغولم کرده بود همین نکته بود که در صورت گذاشتن کامنت و خرده گرفتن بر شما، خواهید گفت که: خیر، این جمله توصیفی می باشد و بار ارزشی ندارد و چون ایشان -(دقیقا نمی دانم پسر چندم نصر است!)- پسر دوم نصر است، مراد از ناخلف یعنی اینکه وی پسر خلف نصر نیست!!!
منتظر جوابتان هستم.
Posted by: م - چکاد | June 25, 2007 5:01 PM
سلام
جزو خوانندگان بلاگتان هستم.
پست قبلی تان را که خوانده بودم، تیترش چند روزی مشغولم کرده بود!
دموکراسی اندیشی پسر "ناخلف" نصر!!
این جمله به نظر شما بار ارزشی منفی ندارد؟!!
اتفاقا چیزی که مشغولم کرده بود همین نکته بود که در صورت گذاشتن کامنت و خرده گرفتن بر شما، خواهید گفت که: خیر، این جمله توصیفی می باشد و بار ارزشی ندارد و چون ایشان -(دقیقا نمی دانم پسر چندم نصر است!)- پسر دوم نصر است، مراد از ناخلف یعنی اینکه وی پسر خلف نصر نیست!!!
منتظر جوابتان هستم.
Posted by: م - چکاد | June 25, 2007 5:03 PM
ناخلف را اؤ أن رو طفتم كه نصر سنت طراست اما \سرش مىرنيست است
Posted by: ياسر ميرىاماىي | June 26, 2007 5:48 PM